مونس دلدار

هر دم ببينم يار را آن مونس و دلدار را
در جلوه‌هاي نو به نو، آن رونق بازارها
هر جلوه‌اش دل مي‌برد، جان مي‌دهد، جان مي‌خرد
بر عشق خود ره مي‌دهد، هم مقصد و هم راه را
آن يار بي‌نام و نشان، در جلوه‌هاي بي‌امان
زنّار پاره مي‌کند از عشق خود عيارها
در هيبت و اندر جلال، آن يار بي‌مثل و مثال
از غيرت يکتائدش آتش زده اغيارها
چونان خورشيد عيان، در تابش سوزش چنان
روشن به هستي آمده هر روزن و ديوارها
از جلوه‌‌هاي بي‌حدش جاري ز فيض سرمدي
لحظه به لحظه نو به نو در رويش‌اند گلزارها

استاد لطفی آذر

همه سوز و همه دَردَم

چه کردي با دلم جانا که بردي غير از قلبم

فزون کردي به عشق خود همه سوز و همه دردم

همه بيرون شده از دل، نه خود مانده نه بيگانه

تنور شعله‌ور گشته، همه سوز و همه دردم

دلتنگی

دلم تنگه دلم تنگه، در او صد زخمه چنگه

نوازد نغمه هجران، دلم تنگه دلم تنگه

دلم خواهد نگاهش را دو چشمان خمارش را

شود در ديده‌اش حيران، دلم تنگه دلم تنگه

درد عشق

دل بسته‌ام به ياري، ذاتش فنا ندارد
اسمش رحيم و رحمان، او جز صفا ندارد


جورش به جان عاشق، سوز و غم فراقش
دردي است درد عشقش، هرگز دوا ندارد